مقدمه

       مسئله مهمي كه در اذهان بسياري از دانش آموزان و افراد جامعه وجود دارد ، اين است كه تصور مي كنند جنگ هاي قديم معمولا رو در رو و فقط با تير و كمان و شمشير و بدون هيچ تدبير و فكري است ، در حالي كه در واقعيت موضوع كاملا بر عكس مي باشد . در جنگ هاي قديم هم چون جنگ هاي جديد تاكتيك هاي رزمي ، آرايش نيروها ، نقشه هاي جنگي و فنون رزمي و ... در حد بسيار بالايي بود . جهت آشنايي بيشتر و به عنوان نمونه به توضيح جنگ هاي صدر اسلام مي پردازيم و در اولين قدم به توضيح غزوه بدر در تاريخ صدر اسلام مي پردازيم .

 

مانور هاي مسلمين

      پيامبر اسلام (ص) از ماه هشتم بعد از هجرت دست به مانورهاي جنگي و تظاهرات نظامي زدند ، كه تا قبل از نبرد بدر در سال دوم حداقل هشت مانور عليه قريش صورت گرفت . اگر چه هدف اصلي تهديد كاروان هاي قريش بود ، اما غالبا اين مانور ها منجر به بستن پيمان هاي نظامي با قبيله هاي سر راه نيز مي گرديد .

       يكي از مهم ترين دلايل تهديد كاروان ها اين بود كه ثروت مسلمانان مهاجر مقيم مدينه از طرف قريش در مكه مصادره شده بود ، بسيار به موقع بود كه مسلمانان نيز كالاهاي تجارتي آن ها را ضبط نمايند و اگر قريش بر عناد و لجاجت خود در مصادره اموال مسلمانان مهاجر بيفزايد ، مسلمين نيز متقابلا كالاهاي تجارتي قريش را ميان خود به عنوان غنيمت جنگي تصرف نمايند .

اطلاعات اوليه

  

   در ماه رمضان سال دوم هجرت اطلاعاتي از چند نفر از مسلمين كه از جانب پيامبر (ص) جهت كسب اطلاعات از مسير كاروان تجارتي قريش فرستاده شده بودند ، بدين شرح به پيامبر رسيد : « كاروان بزرگي است كه بيشتر اهل مكه در آن شركت دارند و ثانيا سرپرست كاروان ابو سفيان و حدود چهل نفر نگهباني آن را بر عهده دارند و ثالثا هزار شتر مال التجاره را حمل مي نمايند » .  

عزيمت سپاه مسلمين

 

     بر اساس گزارشات رسيده ، پيامبر اسلام (ص) روز هشتم ما رمضان سال دوم هجرت  جهت مصادره كاروان قريش ، سرزمين مدينه را به عزم « ذفران » كه مسير كاروان تجارتي قريش بود ، ترك نمودند .

      عشق شهادت و جانبازي در جامعه آن روز اسلام ، آن چنان شديد بود كه برخي از افراد نا بالغ نيز در آن شركت كرده بودند و رسول گرامي آن ها را به مدينه باز گردانيد .

  هوشياري دشمن

 

     ابو سفيان سرپرست كاروان ، موقع رفتن به شام متوجه شده بود كه پيامبر (ص) در تعقيب كاروان اوست . از اين رو هنگام مراجعت احتياط را از دست نداد و از كاروان ها سراغ مي گرفت كه آيا محمد (ص) خطوط تجرتي را اشغال كرده است ؟ تا اين كه به او گزارش رسيد : « پيامبر با اصحاب خود از مدينه بيرون آمده ودرتعقيب كاروان قريش مي باشد و درمنطقه ذفران كه نزديك چاه هاي بدراست ، موضع گرفته است ».

جنگ رواني دشمن جهت جمع آوري نيرو

 

      بعد از كسب خبر ابو سفيان از پيشروي خود داري كرد و تنها راه چاره را مطلع كردن قريش دانست . ابوسفيان شتر سوار تند رويي را به نام « ضمضم بن عمرو غفاري » را اجير كرد و به او دستور داد سريعا به مكه رفته و قريش را براي نجات كاروان با خبر سازد .

      ضمضم سريعا خود را به مكه رسانيده و طبق دستور ابوسفيان گوش هاي شتر خود را بريد و بيني شتر را نيز شكافت و پيراهن خود را نيز چاك زد و بر روي شتر ايستاد و با سر و صدا مردم مكه متوجه خطري كرد كه در انتظار كاروان بود . وضع رقت بار شتر كه قطرات خون از گوش و دماغ او مي چكيد و وضعي كه « ضمضم » با شكافتن و ناله هاي دلخراش شتر و استمداد هاي پياپي خود پديد آورده بود ، خون مردم جاهل مكه را به جوش آورد .

     تمام جنگ جويان قريش سريعا اعزام شدند جز ابولهب كه در اين نبرد شركت نكرد و به جاي خود شخص ديگري را اجير كرد تا در اين جنگ شركت نمايد .

     يكي از بزرگان قريش به نام « اميه بن خلف » نمي خواست در جنگ شركت كند ،‌چون شنيده بود كه پيامبر (ص) گفته است : « اميه به زودي به دست مسلمين كشه خواهد شد . سران جمعيت كه احساس كردند تخلف چنين شخصيتي موجب تضعيف روحيه افراد ديگر خواهد شد ، لذا دو نفر از قريش در حالي كه اميه در مسجد الحرام بود ، با سرمه دان و سيني نزد او رفتند و به او گفتند : « اميه ، اكنون كه از دفاع از جان و مال و تجارت خود داري مي كني و به سان زنان گوشه گيري و تخلف را برجنگ ترجيح مي دهي ، جاي آن دارد كه مثل زنان سرمه بكشي و نام خود را از ميان مردان دلاور بيرون آوري ».

     اين صحنه آن چنان اميه جاهل را تحريك كرد ، كه بي اختيار لوازم جنگي خود را برداشت و با قافله قريش براي نجات كاروان به راه افتاد . 

  آگاهي مسلمين از خطر

 

    پيامبر (ص) براي مقابله با كاروان بازرگاني قريش از مدينه حركت كرده بود و در « ذفران » نزديك منطقه بدر در انتظار عبور كاروان قريش بود ، كه ناگهان گزارش اعزام نيروي وسيع دشمن براي نجات كاروان رسيد و افكار فرماندهان ارتش اسلام را دگرگون كرد و فصل جديدي در زندگي آن ها گشود .

      پيامبر (ص) خود را بر سر دو راهي ديد ، از يك طرف او و يارانش براي مصادره كالاهاي تجارتي از مدينه از مدينه بيرون آمده بودند و براي مقابله با يك ارتش بزرگ ، آمادگي لازم را نداشتند ، چه از نظر نفرات و چه از نظر وسايل جنگي . به طور مثال در كل سپاه فقط سه اسب و هفتاد شتر بود . از طرف ديگر اگر از راهي كه آمده بودند باز مي گشتند ، افتخاراتي را كه در پناه مانورهاي نظامي به دست آورده بودند از دست مي دادند . و چه بسا دشمن به پيشروي خود ادامه دهد ، وحتي مدينه را نيز مورد حمله قرار دهد .     بنابراين پيامبر (ص) صلاح را در اين ديد، كه هرگز عقب نشيني نكند و با قوايي كه در اختيار دارد ،         تا آخرين لحظه نبرد كند .

      مشكل مهم اين بود كه اكثريت نيروهاي اسلام را جوانان انصار ( اهل مدينه ) تشكيل مي دادندو فقط كمتر از يك چهارم از مهاجران ( اهالي مكه ساكن در مدينه ) بودند و پيماني كه انصار با پيامبر بسته بودند، يك پيمان دفاعي بود نه يك پيمان جنگي . يعني پيمان بسته بودند كه در مدينه از شخص پيامبر مانند كسان خود دفاع كنند ، اما اين كه همراه او در بيرون از مدينه با دشمن او نبرد كنند ، هرگز چنين پيماني با پيامبر نبسته بودند . اكنون فرمانده كل قوا چه كند ؟ چاره اي نبود جز تشكيل شوراي نظامي و مراجعه به افكار عمومي مسلمين ، تا اين مشكل حل گردد .

  شوراي نظامي مسلمين

   

  در شوراي نظامي  پيامبر (ص) نظر افراد را خواست ؛ ابتدا دو نفر از مهاجرين به  تضعيف روحيه پرداختند و گفتند : « تمام  بزرگان  قريش در اين ارتش شركت كرده اند و تا به حال قريش نه به آيين ديگري درآمده اند و نه ازاوج عزت به ذلت نيفتاده اند ، واز طرف ديگر ما از مدينه با آمادگي  كامل بيرون  نيامده ايم » ،سپس مقداد برخاست و گفت : « اي پيامبر خدا ، قلوب ما با شماست و آن چه را خداوند به تو دستور داده است همان را تعقيب كن ، به خدا قسم ما قوم بني اسرائيل نيستيم »

      سپس پيامبر (ص) از انصار نظر خواست ، كه سعد بن معاذ گفت : « ... به آن خدايي كه تو را به رسالت مبعوث كرده است ، هر گاه وارد اين دريا شويد ( اشاره به درياي سرخ ) ما نيز پشت سر شما وارد مي شويم و يك نفر از ما از پيروي شما سر باز نمي زند ، ما هرگز از روبه رو شدن با دشمن نمي ترسيم ، شايد ما در اين راه جان فشاني هايي نشان دهيم كه ديدگان شما روشن گردد ؛ پس ما را به فرمان خداوند به هر نقطه اي كه صلاح است ، روانه كن » .

      سخنان اين افسر رشيد چنان جالب و شگفت انگيز بود ، كه پيامبر بلا فاصله فرمان حركت داد .    

 

كسب اطلاعات عمليات توسط مسلمين

  

  پس از حركت نيروهاي اسلام در نزديكي چاه هاي بدر جايي كه تقريبا با اصول « استتار » برابر بود ، موضع گيري كردند و سپس دسته هاي مختلفي به كسب اطلاعات پرداختند ، از جمله :

 

1- پيامبر (ص) و يك سرباز ديگر بعد از طي مسافتي از رئيس قبيله اي پرسيدند : از قريش و محمد و ياران او چه خبري داريد ؟ وي گفت : « طبق خبري كه من دارم محمد و يارانش در چنين روزي از مدينه حركت كرده اند واگر گزارش درست باشد اكنون درفلان نقطه هستند ( نقطه اي كه مسلمين در آن جا بودند )   و قريش نيز در چنين روزي از مكه حركت كرده اند و اكنون بايد در فلان منطقه باشند » .

 

2- يك گروه گشتي براي كسب خبر كنار آب بدر رفتند كه در اطراف بدر به يك شتر با دو غلام كه براي قريش آب مي بردند ، برخورد نمودند ؛ لذا آن ها را دستگير نمودند و نزد پيامبر آوردند . پيامبر از غلامان پرسيد : « قريش كجا هستند ؟ » گفتند : « پشت كوهي كه در قسمت بالا دست بيابان است . » از تعداد نفرات پرسيدند . گفتند : « نمي دانيم! » پيامبر فرمود : « روزي چند شتر براي غذا مي كشند ؟ » آن ها گفتند : « يك روز ده شتر و يك روز نه شتر . » پيامبر فرمود : « تعدادشان بين نهصد و هزار نفر است . » ( چون هر شتر در حالت جنگي غذاي صد نفر است . )

 

3- دو نفر از مسلمين براي كسب خبر وارد دهكده بدر شدند و وانمود كردند كه تشنه اند و جهت خوردن آب آمده اند ، و در اين حين دعواي دو زن توجه آن ها را جلب كرد . يكي به ديگري مي گفت : « چرا قرض خود را نمي پردازي ؟ مگر نمي داني من نياز دارم ؟ » ديگري گفت : «  فردا يا پس فردا كاروان قريش   مي رسد و من براي كاروان كار مي كنم و بعد بدهي ام را مي دهم . و سپس يكي از بزرگان ده نيز صحبت آن زن را تصديق نمود و بدين ترتيب آن دو زن را از هم جدا نمود . سپس هر دو سوار با رعايت استتار خود را به پيامبر رساندند و ايشان را آگاه نمودند .

 

   هوشياري دشمن وفرار كاروان

 

      ابوسفيان سرپرست كاروان به خوبي مي دانست كاروان مورد حمله مسلمين قرار خواهد گرفت ؛ به همين دليل وقتي به منطقه بدر نزديك شد ، كاروان را در منطقه مطمئني استراحت داد و خود  براي كسب اطلاعات وارد روستاي بدر شد . در آن جا يكي از بزرگان روستا را ملاقات كرد و از او پرسيد آيا مورد مشكوكي ديده است ؟ وي گفت : « چيز مشكوكي نديده ام ، فقط دو شتر سواري را ديده ام كه شتران خود را روي تلي خوابانيدند و پايين آمدند و آب خوردند و رفتند . ابو سفيان روي تل آمد ، چند پشكل از شتر آن ها را شكافت و از هسته خرمايي كه در ميان پشكل بود، آن ها را شناخت و يقين كرد كه آن ها از اهل مدينه اند.

فورا به سوي كاروان بر گشت و مسير كاروان را عوض كرد و سرعت كاروان را نيز دو برابر كرد و كاروان را از منطقه نفوذ مسلمين بيرون برد و خبر فرار كاروان را براي نيروهاي قريش فرستاد و خود بعد از اين كه كاروان به مكه نزديك شد ، به سپاه كفر ملحق گرديد .

موضع گيري طرفين

 

      بعد از نجات كاروان  دو دستگي در قريش افتاد . دو طايفه كه براي حفاظت كاروان آمده بودند ، برگشتند . از طرفي نماينده ابوسفيان  نظر بر بازگشت به مكه داشت ، اما ابو جهل اصرار زياد نمود و لذا قريشئ حركت كردند و در نقطه بلند بيابان موضع گيري كردند .

      مسلمين در نقطه سرازيري بيابان قرار داشتند ، چون پايين بيابان به آبادي ها منتهي مي گرديد و بعد از مشورت به دشمن نزديك شدند و نزديك چاه آبي حوضي ساختند و مستقر گرديدند .

كسب اطلاعات توسط دشمن

   

  نيروهاي قريش براي آگاه شدن از توان مسلمين شخصي را به نام « عمرو بن وهب » كه در تخمين نيرو ماهر بود ، براي تخمين زدن تعداد سپاهيان اسلام مأمور كردند . او با اسب در اطراف اردوگاه مسلمين گردش كرد و گزارش داد ، شماره مسلمانان حدود سيصد نفر است ، در حالي كه قريش حدود هزار نفرند . او سپس گفت : « بايد يك گشت ديگر بزنم تا ببينم در پشت سر آيا نيروي كمكي يا پايگاه دارند يا نه ؟ » او سراسر بيابان را گشت و خبر وحشت آوري آورد كه اردو گاه قريش را تا مدتي به هم ريخت . او گفت :     « مسلمين كمين و پشتيباني ندارند ، ولي شتراني را ديدم كه براي شما از مدينه مرگ را به سوغات    آورده اند ؛ گروهي را ديده ام كه جز شمشيرهايشان پناهگاهي ندارند ، تا هر يك از آن ها يك نفراز شما را نكشند ، كشته نخواهند شد . اگر به تعداد خودشان از شما كشتند ، ديگر زندگي چه سود خواهد داشت . اين خبر ابتدا باعث هرج و مرج در سپاه قريش شد ؛ اما با تحريكات ابوجهل و ياد آوري كينه هاي گذشته موفق به يك دست كردن نيروها شد .

      « اسود مخذومي » كه مرد تند خويي بود ، چشمش به حوضي افتاد كه مسلمين ساخته بودند ؛ پيمان بست كه يكي از اين سه كار را انجام دهد : يا از آب حوض بنوشد ، يا آن را ويران كند و يا كشته شود . او به سمت حوض آمد و نزديك حوض با حمزه روبه رو گرديد . نبرد بين آن دو در گرفت ، حمزه با يك ضربه پاي او را قطع كرد ، اما او براي اين كه به پيمان خود عمل كند ، خود را به كنار حوض كشيد كه حمزه در كنار آب او را كشت . اين مسئله وقوع جنگ را قطعي كرد ، زيرا هيچ چيزي براي يك جمعيت بهانه جو ، تحريك كننده تر از خونريزي نيست .

     سپس سه نفر از جنگ جويان قريش از جمعيت جدا شده و مسلمين را به جنگ تن به تن دعوت نمودند، كه پيامبر ابتدا سه نفر از انصار مدينه را فرستاد ، امّا آن ها در خواست كردند طرفشان از قريش باشد ، كه اين بار سه نفر از قريش از جمله حضرت علي (ع) و حمزه وارد نبرد تن به تن شدند و هر سه حريفان خود را به هلاكت رساندند .

 

حمله عمومي

    

  كشته شدن جنگ جويان قريش باعث حمله عمومي از سوي قريش گرديد . پيامبر نيز دستور داد كه ابتدا مسلمين از حمله خود داري كرده و با تير اندازي از پيشروي دشمن جلو گيري نمايند . سپس حمله عمومي مسلمين به كفار آغاز شد و چيزي نگذشت كه آثار پيروزي در ناحيه مسلمانان

 نمايان شد و دشمن كاملا شكست خورد و پا به فرار گذاشت .

ميزان خسارات و تلفات

 

      در اين جنگ تنها چهارده  نفر از مسلمانان به شهادت رسيدند ، اما از كفار هفتاد نفر كشته و هفتاد نفر اسير شدند .

      خبر اين پيروزي مسلمين و مردم مدينه را خوشحال كرد ، ولي قريش و هواداران آن ها سخت ناراحت شده بودند ؛ مثلا ابو لهب كه در اين جنگ نبود ، كنار چاه زمزم نشسته بود كه خبر ورود ابوسفيان را شنيد و ابوسفيان به ملاقات او آمد و جريان بدر را تشريح كرد . اضطراب و ترس مثل صاعقه وجود ابولهب را فرا گرفت و پس از هفت شبانه روز كه در كوره تب مي سوخت ، جان سپرد .   

 

گردآوری : حسینعلی  شبان نیا